تبليغاتX
خيابان هفتم

خيابان هفتم


خداحافظ پرتقال!صدای افتادن يک سکه 500 ريالی روی آسفالت پياده رو خيابان، هياهوی ماهی های قرمز انتظار، جوشيدن سرکه، بسته شدن سمنو، سنجد که مدتهاست مزه نشده، حبه های سير، سماق، سبزه با گردنبند قرمز و سيب که منتظر تماس با دندان اشتهاست!

تيک تاک ساعت می گويد هفت سين انتظار در آلاچيق سرد تنهايی منتظر آمدن توست. از دور صدای قدمهايت می آيد، تو را من چشم در راهم. می آيی و در نخستين هفت سين اشتراک نزد من می مانی. قرآن را تو بخوان، من به تماشا می نشينم. فراغت اينجاست! دور از هياهوی مدرنيته، اينجاست روی زمين، لابه لای دل ما.

خوشحالم که بهار می رسد، خوشحال تر هستم که با تو اولين بهار با تو بودن را می آزمايم. دلم تنگ می شود، نه برای زمستان؛ برای بوی پوست پرتقال، برای انارهای سرخ که شايد از ساوه آمده بودند و برای تمام ليموهای ترش و شيرينی که شايد خوردم يا نخوردم؛ فرقی نمی کند! ولی من دلم تنگ خواهد شد برای همه آنها و بيشتر از هر چيز دلتنگ خواهم شد وقتی بهار به روز ششم می رسد و دست من در تمنای لمس دستانت لرزان خواهد شد و تسکينی جز انتظار نخواهد داشت. پيش از اين تنهايی رفيقم بود و اينک خاطر تو رفيق تنهايی ام!

هميشه پيش من هستی، همينجا درون سفره درويشی دل من، آفتاب دلم برای تو می تابد و ابر دلم برای تو می بارد؛ بر می خيزم تا نقاشی دوست داشتن را به رنگ چشمانت بکشم؛ بر می خيزم تا سمفونی محبت را با صدای تو بنوازم و پيکره عشق را به قامت تو بتراشم؛ تئاتر راستين عاشقی را بازی کنم تا تو به تماشا بنشينی در قصر عشق که برای تو معماری می کنم.

نخستين بهار اشتراک مبارک!


+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  | 


در حياط خلوت ذهنم بر لبه پله می نشينم تو را می انديشم، خود تو را که آمدی و احساس بودن را به من بخشيدی، از فاصله های دور رسيدی و نشستی کنارم. هوای روزگارم با تو بهاری شد و من يادم افتاد که در گوشه حياط بوته گل سرخی را برای روز مبادا کاشته بودم که هرگز غنچه ای نداده بود؛ سراغش رفتم و ديدم پر از جوانه های تازه و غنچه های خندان است؛ خواستم صدايت کنم تا به تماشا بيايی اما تو را کنار خود يافتم؛ نگاهت کردم و تو لبخند زدی و حادثه رخ داد و تمام غنچه ها شکوفا شدند و به تماشای ما نشستند؛ حياط خلوت کوچکم گلستان شد.

زنگ صدای خنده هايت می پيچد؛ چشمانت برق می زند و من تو را به تماشا می نشينم. زنگ صدايت را دوست دارم که مثل لالايی است و من در آغوش نگاهت می خوابم؛ عطر و هوايت را دوست دارم که بوی باران می دهد و من از زمين به آسمان سقوط می کنم!

يادم می آيد در آيينه خود را ديدم اما نه مثل هر روز؛ می خواستم جدی تر در آيينه نگاه کنم. موهايم را که شانه می کردم صدای خنده آيينه بلند شد! پرسيدم: "به چه می خندی؟" در جوابم باز هم خنديد و من هم خنديدم، مشتی آب به آيينه پاشيدم و تصويرم تر شد و خنده ادامه داشت تا در را بستم. مسافری در اتوبوس کنارم بود؛ پرسيد: "ببخشيد با من بوديد؟" گفتم: "نه، دکمه های پيراهنم می خنديدند!". پايم که به آسفالت جاده خورد، همه خيابان خنديد!

ساعت تند تند چرخيد، زنگی صدا کرد، رفتيم و هوا چقدر خوب بود، چرخيدم و زبانم لغزيد؛ گونه تو لرزيد؛ همچنان می خندند؛ خيابان، دکمه، آيينه و من و تو می خنديم! خنده هايمان جاويد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  |