نقاش خوابيده؛ البته مجبورش کردم که بخوابد! خسته بودم! بعضی وقتها ما ضميرهای ناخودآگاه هم خسته می شويم! کلافه شده بودم؛ اين مدت همه اش بهانه می گيرد؛ امشب ديگر بهانه گرفتن اش بيش از حد شده بود؛ اين بود که چراغ اتاق ذهنش را خاموش کردم تا بخوابد. قبل تر که خودش بود و خودش، شبها تا سرش با بالش آشنا می شد خيلی زود خوابش می گرفت و چون اصولاً خواب نمی ديد من هم تا صبح استراحت می کردم و راحت بودم اما حالا خودش تا می تواند بيدار است؛ وقتی هم خواب غلبه می کند به من می سپارد که تا صبح خواب تو را برايش ببينم!! من هم مجبورم قبول کنم چون حوصله بهانه گرفتن های اول صبح اش را ندارم. خيلی بی تابی می کند، دلتنگ است و من هم از اين وضعيت پاک کلافه شده ام. هزار و يک کار ريخته سرم اما فقط بايد انتظارات حضرت آقا را برآورده کنم. الان که خواب است فرصتی شد که دزدکی سری به اينجا بزنم و اين يادداشت را بنويسم؛ حتماً فردا تعجب خواهد کرد. تحمل اين وضعيت هم برای من هم برای خودش سخت است؛ وقتی خوب فکر می کنم، می بينم حق دارد ولی دو هفته هنوز اين وضع ادامه خواهد داشت. بايد سعی کنم با او مدارای بيشتری کنم. شبها وقتی خواب تو را برايش می بينم و لبخندش را در حال خواب می بينم لذت می برم؛ می دانم که وضع برای من سخت شده ولی اوضاع او بدتر است و الا قبلاً اين قدر سر هيچ چيز بهانه نمی گرفت. لبخندی که موقع ديدن تو در خواب بر گوشه لبش نقش می بندد، نشان از رضايت است و من از رضايت او لذت می برم. هرچند وقتی بيدار است بيشتر بهانه می گيرد ولی تصميم گرفته ام نگذارم وضع برايش از اين بدتر شود تا اين دو هفته هم تمام شود.
بالاخره باران باريد و دست نقاش از همه تنهاتر پرده ها را شست زير باران؛ اول فروردين را می گويم! قبل تر هم باريده بود، همان روز را می گويم که شب شد؛ می دانم که تمام روزها شب می شوند(!) اما آن روز شب شدن اش جنس ديگری بود، از جنس تلخ و بی قافيه ی دوری برای کمی کمتر از يک ماه چه فرق می کند به يک ماه برسد يا نرسد؛ برای من که يک سال می گذرد حالا يکی دو روز پايين تر يا بالاتر که البته پايين تر بهتر. يادم می آيد يک روز قبل از آن روز که شب شد (!!!) رسم کهن را برگزار کردند، می گويم کردند چون من نکردم البته اينطور که آنها می کردند؛ ملت را می گويم، ريخته بودند خيابان برای تفريح و مشغول منفجر کردن خودشان برای دريافت هيجان بيشتر. واقعاً عجب سياره عجيبی (!) چه ربطی دارد که اينها را می نويسم؟! نمی دانم شايد از سر دلتنگی باشد.
الان چيزی را به خاطر می آورم و در دلم، می ايستم و فقط تعجب می کنم! تعجب از اينکه چرا منتظر باران بودم؟!، چرا می خواستم با گريه ابر من هم اعتراف کنم! شايد آن روز فکر نمی کردم که ممکن است باران خيلی دير بيايد که دير هم آمد تقريباً سه ماه ديرتر از آن که می خواستم. حالا که فکر می کنم، می بينم چه خوب شد که منتظر نماندم! چراهای زيادی هم ذهنم را مورد اصابت قرار می دهند؛ اصلاً چرا انتظار، چرا انتظار باران، چرا خط خوردن واژه انتظار؟
انتظار شايد به خاطر شرم در ابراز، باران شايد به خاطر قشنگی (باران را دوست دارم)، خط خوردن واژه انتظار به خاطر غلبه احساس بر انتظار! حالا هم منتظرم تا واژه دیگر انتظار خط بخورد!
