تبليغاتX
خيابان هفتم - خیلی نوشتنم می آید!

خيابان هفتم


ديشب زود خوابيدم؛ ساعت 12 شب! برای من 12 تازه اول شب است. خواب ديدم؛ خواب آدمهای قديمی ولی اين آدمها هيچ ارتباطی باهم نداشتند و فقط تنها نقطه مشترکشان مرتبط بودن با من در بخشهايی از زندگی ام، بود. آدمهايی مربوط به ده سال پيش تا آدمهايی مربوط به يک سال و اندی پيش؛ آدمهای ريش دار و بی ريش، آدمهای سبز و صورتی، آدم فضولی که داشت سبزی خورد می کرد تا من حتی در خلوت خوابم هم راحت نباشم. صبح حال نوستالژيکی داشتم شايد هم اصلاً اينطور نبودم ولی اسم ديگری پيدا نکردم.

ديوان حافظ ندارم! اگر هم داشتم باز با سهراب فال می زدم! سفری بود از "مسافر"ش:

"در ابتدای خطير گياه ها بوديم

که چشم زن به من افتاد:

صدای پای تو آمد، خيال کردم باد

عبور می کند از روی پرده های قديمی.

صدای پای ترا در حوالی اشيا

شنيده بودم.

_ کجاست جشن خطوط؟

_ نگاه کن به تموج، به انتشار تن من.

_ من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟

_ و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان پر از سطوح عطش کن.

_ کجا حيات به اندازه شکستن يک ظرف

دقيق خواهد شد

و راز رشد پنيرک را

حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد؟

_ و در تراکم زيبای دست ها، يک روز،

صدای چيدن يک خوشه را به گوش شنيدم.

_ و در کدام زمين بود که روی هيچ نشستيم

و در حرارت يک سيب دست و رو شستيم؟

_ جرقه های محال از وجود بر می خاست.

_ کجا هراس تماشا لطيف خواهد شد

و ناپديدتر از راه يک پرنده به مرگ؟

_ و در مکالمه جسم ها مسير سپيدار

چقدر روشن بود!

_ کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟"

و سهراب باز هم راست می گفت.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  |