تبليغاتX
خيابان هفتم - سینما، 1600 تومان، دربست!

خيابان هفتم


صبح، اولين پخش فيلم، به عبارتي علي الطلوع سينما، آدم بايد واقعاً اهل سينما باشه که ساعت ده و نيم صبح يک روز چهارشنبه سينما بره براي يک فيلم کمدي. اهل سينما؟ آره ديگه، آدمي که توي 22 سال عمرش سر جمع دوبار رفته باشه سينما و توي سه چهار ماه اخير هم دوبار رفته باشه، ديگه بايد بهش سينما برو بگيم. جالب تر اينکه شايد ديگه پيش نياد که آدم سينما دربستي بره، آخه تو سينما من و تو بوديم و تاريکي و صداي فيلم و عمو چراغ قوه! سينما رفتن هزار و يک دليل مي تونه داشته باشه که اوليش فيلمه؛ البته سينما برو شدن من ربطي به عشق فيلم ديدن نداره، من به خاطر اين سينما مي رم که عشق تو رو دارم. مي دوني؟ تماشاي تو، وقتي که زل زدي به پرده سينما خيلي قشنگه، راستش خيلي قشنگ فيلم مي بيني؛ فيلم ديدن تو رو خيلي دوست دارم، تو غرق فيلم مي شي و من غرق تماشاي نگاه قشنگ تو. فقط به خاطر همين مي رم سينما و الا هميشه گفتم بازم مي گم آدم فيلمي رو که توي خونه راحت تر مي تونه ببينه دليلي واسه سينما رفتن نداره، سينما واسه موقعي بود که صوت و تصوير توي خونه ها راه نداشت ولي حالا ... (البته اين نظر شخصي من بود و به جماعت خواننده وبلاگ برنخوره). خلاصه عشق ديدن تو تو حالت فيلم ديدن منو مي بره به سينما، البته با تو. چيزي که الان داره روي پرده ي سينماي ذهنم پخش مي شه اينه: "... با تو موندن، با تو رفتن، حس عشق رو در تو ديدن، مثل تشنگي آبه ..."، هيچوقت از تماشاي نگاه پر از عشقت سير نمي شم، هيچوقت. کاش کسي بود که خاطرات با تو بودن رو لحظه به لحظه برام بنويسه؛ آخه هر لحظه صد خاطره ست که خودم توش گم مي شم. فکر نمی کردم هيچوقت که اون هيجان خفيف هشت ماه پيش که می خواستم با نيروی عقلم سرکوبش کنم (که اوايل نتونستم بعد هم خودم نخواستم) رفته رفته تبديل به همچين جوششی شده باشه؛ الان ديگه "... تو شدی تمامی زندگی من ..."؛ برای من، تولد يعنی تو، زندگی يعنی تو، عشق يعنی تو و حتی دليل سينما رفتن يعنی تو. عشقمان افروز، مهرمان جاويد، قلبهايمان آکنده از هم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  |