تبليغاتX
خيابان هفتم - کشتی

خيابان هفتم


آن روز يادت هست؟، بارش برف چند روز پيش تر هنوز روی زمين خود نمايی می کرد. چهره خشن زمستان يادت هست که به برگ خزان فخر فروشی می کرد و چقدر بيهوده است اين فخر فروشی وقتی بهار خواهد آمد. پروانه احساس از پيله ای که دور تن خويش تنيده بود بايد بيرون می آمد؛ اين هم يادت هست؟ يادت هست هوا آفتابی بود و برف روی زمين و آتش درون دل؟! پيچش صدای قدمهايت وقتی کنارم بودی، امواج دريا را تداعی می کرد. آسمان آبی تر از هميشه، برف سپيدتر و هوا بوی پروانه می داد! پيله شکافت؛ پروانه بيرون خزيد؛ بالهای مچاله شده اش را صاف کرد و پريد به سوی آغوش تو که شايد راهی به دل تو داشته باشد؛ پريد اما با هزار بيم و اميد که چاره ای ديگر نداشت و برای پريدن سوی تو آفريده شده بود. پروانه هنگام رفتن برگشت و مرا لبخندی زد و اين لبخند تمام بيم ها را زدود و باقی همه اميد بود. تشويش را در چشمان تو ديدم وقتی پروانه داشت به مقصد می رسيد. با رخصت تو پروانه فرصت نشستن در جايگاه والای هستی يافت و مرا ندا داد که جايش امن است. آسوده بودم که مسافر به مقصدش رسيده بود؛ پاروهای دلهره شکستند و بادبان کشتی انتظار بر افراشته شد. ديگر نيازی به پارو زدن نبود و بايد همسفر امواج دريا می شدم تا برسم به جايی که ساحل نام داشت. تمام طول راه روی عرشه به تماشای افق نشستم که ناگهان ساحل پديدار شد؛ سکان را محکم گرفتم و به ساحل چشم دوختم اما کشتی حرکت نمی کرد و دريا ساکن بود؛ ساحل به سوی من می آمد و وقتی لنگر انداختم تو را روی شن های ساحل منتظر يافتم و بی هيچ کلامی لبخند بر لب هايمان نشست و آغاز را جشن گرفتيم آن روز که يک ماه از لنگر انداختن کشتی می گذشت.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 3:47 قبل از ظهر  توسط نقاش خيابان هفتم  |