در حياط خلوت ذهنم بر لبه پله می نشينم تو را می انديشم، خود تو را که آمدی و احساس بودن را به من بخشيدی، از فاصله های دور رسيدی و نشستی کنارم. هوای روزگارم با تو بهاری شد و من يادم افتاد که در گوشه حياط بوته گل سرخی را برای روز مبادا کاشته بودم که هرگز غنچه ای نداده بود؛ سراغش رفتم و ديدم پر از جوانه های تازه و غنچه های خندان است؛ خواستم صدايت کنم تا به تماشا بيايی اما تو را کنار خود يافتم؛ نگاهت کردم و تو لبخند زدی و حادثه رخ داد و تمام غنچه ها شکوفا شدند و به تماشای ما نشستند؛ حياط خلوت کوچکم گلستان شد.
زنگ صدای خنده هايت می پيچد؛ چشمانت برق می زند و من تو را به تماشا می نشينم. زنگ صدايت را دوست دارم که مثل لالايی است و من در آغوش نگاهت می خوابم؛ عطر و هوايت را دوست دارم که بوی باران می دهد و من از زمين به آسمان سقوط می کنم!
يادم می آيد در آيينه خود را ديدم اما نه مثل هر روز؛ می خواستم جدی تر در آيينه نگاه کنم. موهايم را که شانه می کردم صدای خنده آيينه بلند شد! پرسيدم: "به چه می خندی؟" در جوابم باز هم خنديد و من هم خنديدم، مشتی آب به آيينه پاشيدم و تصويرم تر شد و خنده ادامه داشت تا در را بستم. مسافری در اتوبوس کنارم بود؛ پرسيد: "ببخشيد با من بوديد؟" گفتم: "نه، دکمه های پيراهنم می خنديدند!". پايم که به آسفالت جاده خورد، همه خيابان خنديد!
ساعت تند تند چرخيد، زنگی صدا کرد، رفتيم و هوا چقدر خوب بود، چرخيدم و زبانم لغزيد؛ گونه تو لرزيد؛ همچنان می خندند؛ خيابان، دکمه، آيينه و من و تو می خنديم! خنده هايمان جاويد.
