صدای افتادن يک سکه 500 ريالی روی آسفالت پياده رو خيابان، هياهوی ماهی های قرمز انتظار، جوشيدن سرکه، بسته شدن سمنو، سنجد که مدتهاست مزه نشده، حبه های سير، سماق، سبزه با گردنبند قرمز و سيب که منتظر تماس با دندان اشتهاست!
تيک تاک ساعت می گويد هفت سين انتظار در آلاچيق سرد تنهايی منتظر آمدن توست. از دور صدای قدمهايت می آيد، تو را من چشم در راهم. می آيی و در نخستين هفت سين اشتراک نزد من می مانی. قرآن را تو بخوان، من به تماشا می نشينم. فراغت اينجاست! دور از هياهوی مدرنيته، اينجاست روی زمين، لابه لای دل ما.
خوشحالم که بهار می رسد، خوشحال تر هستم که با تو اولين بهار با تو بودن را می آزمايم. دلم تنگ می شود، نه برای زمستان؛ برای بوی پوست پرتقال، برای انارهای سرخ که شايد از ساوه آمده بودند و برای تمام ليموهای ترش و شيرينی که شايد خوردم يا نخوردم؛ فرقی نمی کند! ولی من دلم تنگ خواهد شد برای همه آنها و بيشتر از هر چيز دلتنگ خواهم شد وقتی بهار به روز ششم می رسد و دست من در تمنای لمس دستانت لرزان خواهد شد و تسکينی جز انتظار نخواهد داشت. پيش از اين تنهايی رفيقم بود و اينک خاطر تو رفيق تنهايی ام!
هميشه پيش من هستی، همينجا درون سفره درويشی دل من، آفتاب دلم برای تو می تابد و ابر دلم برای تو می بارد؛ بر می خيزم تا نقاشی دوست داشتن را به رنگ چشمانت بکشم؛ بر می خيزم تا سمفونی محبت را با صدای تو بنوازم و پيکره عشق را به قامت تو بتراشم؛ تئاتر راستين عاشقی را بازی کنم تا تو به تماشا بنشينی در قصر عشق که برای تو معماری می کنم.
نخستين بهار اشتراک مبارک!