بالاخره باران باريد و دست نقاش از همه تنهاتر پرده ها را شست زير باران؛ اول فروردين را می گويم! قبل تر هم باريده بود، همان روز را می گويم که شب شد؛ می دانم که تمام روزها شب می شوند(!) اما آن روز شب شدن اش جنس ديگری بود، از جنس تلخ و بی قافيه ی دوری برای کمی کمتر از يک ماه چه فرق می کند به يک ماه برسد يا نرسد؛ برای من که يک سال می گذرد حالا يکی دو روز پايين تر يا بالاتر که البته پايين تر بهتر. يادم می آيد يک روز قبل از آن روز که شب شد (!!!) رسم کهن را برگزار کردند، می گويم کردند چون من نکردم البته اينطور که آنها می کردند؛ ملت را می گويم، ريخته بودند خيابان برای تفريح و مشغول منفجر کردن خودشان برای دريافت هيجان بيشتر. واقعاً عجب سياره عجيبی (!) چه ربطی دارد که اينها را می نويسم؟! نمی دانم شايد از سر دلتنگی باشد.
الان چيزی را به خاطر می آورم و در دلم، می ايستم و فقط تعجب می کنم! تعجب از اينکه چرا منتظر باران بودم؟!، چرا می خواستم با گريه ابر من هم اعتراف کنم! شايد آن روز فکر نمی کردم که ممکن است باران خيلی دير بيايد که دير هم آمد تقريباً سه ماه ديرتر از آن که می خواستم. حالا که فکر می کنم، می بينم چه خوب شد که منتظر نماندم! چراهای زيادی هم ذهنم را مورد اصابت قرار می دهند؛ اصلاً چرا انتظار، چرا انتظار باران، چرا خط خوردن واژه انتظار؟
انتظار شايد به خاطر شرم در ابراز، باران شايد به خاطر قشنگی (باران را دوست دارم)، خط خوردن واژه انتظار به خاطر غلبه احساس بر انتظار! حالا هم منتظرم تا واژه دیگر انتظار خط بخورد!
